تبليغاتX
محکوم

محکوم


I♥Uخداحافظ تا سال دیگه اگه عمری باشهI♥U

 

سلام به همه ی دوستای گلم اونایی که هنوز نمیدونن باید یه خبری رو بدم

من از آذر دیگه خدمتتون نمیام به هیچ وبی یعنی تا اطلاع ثانوی همه چیز میشه تعطیل حالا علتش:من امسال تصمیم گرفتم کنکور قبول شم به خاطر همین میخوام ازاول اذر شروع کنم و اگه خدا بخواد مرداد سال دیگه هم کنکورو ......شما هم منو دعا کنین تا سال دیگه در خدمتتون باشم خیلی دوستون دارم واقعا جدا شدن از اینترنتو دوستای

 اینترنتی سخته به همتون عادت کردم باور کنین الان بغض کردم از هما و ازیتا ممنونم که داستان زندگیشونو برام نوشتن تا من اونو براتون تو وبم بنویسمروی منو

 زمین ننداختن تا اخر عمرم مدیون مهربونیاشونم  امید وارم به عشقشون برسنخواهش میکنم اخر نظراتتون بنویسین خداحافظ نه منتظرتم بیااخه من دلم نازکه نمیتونم

 نیام پس راحتم کنین   دوست دارم اسم همتونو ببرمو ازتون به خاطر همراهیتون تشکر کنم ولی انقدر زیادین که میترسم شرمندتون بشمو بعضیا رو ننویسم پس به

 خاطر همین از همتون یه جایی ممنونمو عاشقتونم. قربون محبتاتون برم سال دیگه اگه زنده بودمو برگشتم تلافی میکنم


 


 

سخن آخر :دعام کنین امسال نتیجه بگیرمو کنکور قبول شم

ودیگه........................

خداحافظ همتون.


 

+ دوشنبه 1386/08/28 11:18 بعد از ظهر (NASTARAN)


I♥Uداستان عشق همای عزیزمI♥U

 

سلام به همه دوستاي گل و عاشقم حالتون خوبه؟ من هما هستم متولد سال 69 الان سال سوم دبيرستانم و دلم نمي خواد جز درس به چيز ديگه اي فکر کنم چون تنها آرزوي مامان عزيزم اينه که من وکيل يا روانشناس بشم منم مي خوام اونو به آرزوش برسونم نسترن جون ازم خواست در صورت تمايل خودم داستانم رو واسش بگم تا توي وبش بنويسه ولي خبر نداره که داستان من يه طوماره بگذريم دلم مي خواد قبل از وارد شدن به زندگي عشقيم يه خورده از دنياي واقعي خودم

 واستون بنويسم از خونواده ام از وضع زندگي و ... از همون روزي که خودم رو شناختم حس کردم يه چيزي دور و برم داره اتفاق مي افته که طبيعي نيست البته رو حساب بچگي حس مي کردم اين کاملاً طبيعيه و بقيه هم مث ما مي مونن ولي بعد کم کم فهميديم اصلاً هم طبيعي نيست و يه چيزي مي لنگه قضيه در مورد خونواده پدريم مي شد مي ديدم که اونا با خودشون هيچ مشکلي ندارن ولي زياد با ما خوب نيستم دختر عمه هام که همه حدود سه سالي از من بزرگ تر بودن به نام هاي فلورا آيدا و شقايق با هم بازي مي کردن ولي من جايي توي بازيهاشون نداشتم مي رفتن توي يه اتاق و درو مي بستن وقتي من مي خواستم برم پيششون پسر عمه امم که يه سال از من کوچيکتر بود با چوب منو مي زد و بهم اجازه نمي داد حالا زياد وارد جزئيات نمي شم فقط تا همين حد بدونين که مامان بزرگم يعني مامان بابام و پدر بزرگم هرگز حتي يه بار هم منو بغل نکردن و نبوسيدن سه تا عمه هام و عموم همه تهران زندگي مي کردن الان هم همونجان اين اتفاقا وقتي مي افتاد که اونا مي يومدن اصفهان من مي ديدم که عمه بزرگم براي بچه هاي خواهرش و حتي دختر عموهام عروسکاي خيلي قشنگ مي ياره و بهشون مي ده ولي حتي يه بار به من نگاهم نکرد مني که اون موقع فقط شش سالم بود اينا هميشه واسم سوال بود که چرا؟ مگه ما با اونا چي کار کرده بوديم دلم مي خواست مثل بقيه بچه ها عمه و عموهاي مهربون داشته باشم ولي نداشتم بعداً که بزرگ تر شدم فهميدم که اونا براي چي ما رو دوست نداشتن از روي حسادت اونا از حسادت خفه مي شدن حالا چرا؟ چون مامان من بيش از اندازه خوشگل بود خيلي خيلي ناز و ملوس بود سفيد با موهاي بور و چشماي سبز تيره که شبا هم عسلي مي شده اونا مي دونستن که شوهراشون همه از مامان من و توانايي هايي که داره خوششون مي ياد براي همينم ما رو مي چزوندن

براي بابام اصلاً مهم نبود و حتي يه بار هم جلوي اونا نايستاد بابام قبلاً عاشق کسي ديگه بوده ولي بهش ندادنش بعد از اون مي ياد با مامان من ازدواج مي کنه اونم توي سن سي سالگي با مامان دوازده ساله بيچاره من مامان من هيچ وقت طعم زندگي رو نفهميد هيچ وقت عاشق نشد و حالا به خاطر همين هيچ وقت نمي تونه ما رو درک کنه با اينحال من بابامو مي پرستيدم يه بار سال اول دبستان بابام به مدت يه هفته قهر کرد گذاشت رفت من تموم مدت توي تب مي سوختم آخر مامانم با التماس بابامو برگردوند بار دوم وقتي بود که من کلاس چهارم دبستان بودم باز بابام قهر کرد و رفت ولي من اينبار به خاطر خواهش ها و رسيدگي هاي مامانم زياد اذيت نشدم بابام شش ماه نيومد خونه و به ما سر نزد خيلي غصه مي خوردم ولي به خاطر مامانم دم نمي زدم داداش کوچيکم که اون موقع بيست و يه سالش بود پا به پاي مامانم دنبال بابام بود ولي پيداش نمي کردن تا اينکه يه روز اومد خونه دنبال يه چيزي مامانم همونروز ازش طلاق خواست اونا توافقي از هم جدا شدن ولي براي اينکه من ضربه نخورم قرار بود تا وقتي که مي رم دانشگاه با هم زندگي کنن ولي کاري به کار هم نداشته باشن يه سالي هم با هم بودن ولي يه شب بابام مست مست مارو از خونه انداخت بيرون و گفت اينجا خونه منه برين واسه خودتون دنبال خونه قضيه اونشب نگفتنيه منم زياد چيزي يادم نمي ياد چون همه اشو خواب بودم بعد از اون مامانم سريع يه خونه گرفت و ما بدون هيچي هيچي رفتيم اونجا مامانم چند ماه


روز و شب کار کرد تا تونست واسمون چند تا چيزاي اوليه مثل گاز و يخچال و تلويزينو و ... رو بخره بالاخره اون بحران تموم شد بابام دوباره با يه زن عشايري ازدواج کرد و الان هم ماهيانه صد هزار تومان واسه من و خواهرم پول به حساب ميريزه ولي کاري به کارمون نداره

الان وضع زندگي ما خيلي خوبه و همه فاميل انگشت به دهن موندن که ما چي جوري اينقدر وضعمون خوب شده دليلش مامان گل منه که شب و روزشو توي يه زير زمين کار کرده و لباس دوخته خوشگلي و جوونيشو گذاشته پاي ما داداش بزرگم به اسم رضا الان سي سالشه و ازدواج کرده داداش کوچيکم علي بيست و هشت سالشه ولي قصد ازدواج نداره علتش هم من و خواهرم و مامانم هستيم اون خودشو مسئول ما مي دونه خواهر اسمش روياس بيست و دوسالشه و قراره ازدواج کنه الان نامزد داره آخري هم که خودمم حالا مي خوام قضيه عاشق شدنمو واستون بگم فکر مي کنم براتون جالب باشه از وقتي خودمو شناختم پسر خاله امو که اسمش محمد بود دوست داشتم آخه بينهايت خوشگل بود موهاي بوري داشت با چشماي درشت قهوه اي پوستش هم سفيد سفيد مثل برف بود همينطور که بزرگ مي شدم بيشتر هم عاشقش مي شدم پسر خيلي خيلي تخسي بود هيچکدوم از دخترا از دستش در امان نبودن سه سال از من بزرگتر بود و بيشتر اذيتاش مخصوص من و رويا بود من خيلي مظلوم بودم و هميشه تا اذيتم مي کرد فقط گريه مي کردم ولي رويا بدجوري حسابشو مي رسيد چون ازش بزرگتر بود اذيتاي محمد از وقتي وارد دبيرستان شد به صفر رسيد اون ديگه سرش به درس بود و کاري به کار کسي نداشت خيلي خيلي خوشگل شده بود و جواب سلام دختراي فاميلو هم به زور مي داد ولي خيلي هم مظلوم شده بود داداش من و بقيه پسر خاله هام خونه رو روي سرشون مي ذاشتن ولي اون هيچي نمي گفت به قول معروف صدا از ديوار در مي يومد از اون در نمي يومد خيلي خيلي مغرور بود هميشه سرشو بالا مي گرفت و با غرور حرف مي زد من براش مي مردم ولي در مقابلش مثل خودش بودم جواب سلامشو تا مي شد آروم مي دادم تا اصلاً نشنوه نگاش نمي کردم

وقتي ازم سوالي مي پرسيد به در و ديوار نگاه مي کردم و جوابشو مي دادم هيچ وقت جلوش نمي خنديدم تا مي تونستم مسخره اش مي کردم و بهش تيکه مي انداختم و خلاصه جوري وانمود مي کردم که ازش اصلاً خوشم نمي ياد ولي بعضي وقتا که دلم براش ضعف ميرفت زير چشمي نگاش مي کردم چند باري تو ي نگاه کردنا مي ديدم که اونم داره به من نگاه مي کنه ولي زود نگاشو مي دزديد و من تا چند روز ذوق مي کردم

سال سوم راهنمايي که بودم دختر خاله ام که اسمش شاديه بهم گفت هما يه چيزي بگم باورت نمي شه گفتم چي؟ گفت محمد منو دوست داره حس کردم دنيا دور سرم مي چرخه بهش گفتم چي داري مي گه مگه ممکنه ؟ گفت آره يه هفته پيش که رفته بودم خونه اشون با هم تنها شديم محمد اومد پيشم دستشو انداخت گردنم و گونه امو بوسيد من گريه ام گرفت و بهش اعتراض کردم ولي اون محکم بغلم کرد و گفت که دوستم داره باورم نمي شد محال بود محمد من اين کارو بکنه محمد مغرور من؟

امکان نداشت اينقدر به اين قضيه فکر کردم که مريض شدم و تا يه هفته تب و لرز شديد داشتم بعد که بهتر شدم با خودم گفتم شايد شادي دروغ گفته باشه آخه شادي قيافه زياد جذابي نداشت با خودم گفتم شايد دلش مي خواد که محمد دوسش داشته باشه يا شايد خواسته با اينکار واسه من کلاس بذاره و بگه که خوشگل ترين و خوش تيپ ترين پسر فاميل عاشقشه سعي کردم اين موضوع رو فراموش کنم ولي نمي شد مثل خوره به جونم افتاده بود محمد دانشگاه قبول شد و رفت دانشگاه رشته اقتصاد سعي مي کردم زياد بهش فکر نکنم تا بتونم درس بخونم ولي نمي شد توي ماه ارديبهشت بوديم که با مامان رفتيم جمکران توي راه مامانم چيزي بهم گفت که دلم مي خواست بميرم ولي نشنوم مامانم گفت که چند شب پيش محمد رو با يه دختري توي خيابون ديده گفت دختره خيلي خيلي خوشگل بوده و معلوم بوده که يکي از دوستاي دانشگاهيشه چند بار از مامانم پرسيدم که اشتباه نمي کنه و اونم گفت که نه ديگه چيزي نگفتم توي جمکران کلي گريه کردم و رو به آسمون گفتم: اي خدا من مي خوام خوشبخت بشم خوشبخت خوشبخت اگه مي دوني که با محمد خوشبخت مي شم اونو به من برگردون اگه هم مي دوني که من و اون به درد هم نمي خوريم مهرشو از دلم بيرون کن وقتي برگشتيم خيلي خيلي سبک شده بودم خودمو براي امتحاناي خرداد ماه آماده ميکردم

 به امتحان آمار که رسيدم تازه فهميدم چند تايي از مباحث آمارو بلد نيستم يه دختري بود که هميشه توي درسا کمکم مي کرد ازش خواستم برم پيشش که گفت خودش امتحان خيلي خيلي مهمي داره و نمي تونه

به ناچار مجبور شدم از محمد کمک بخوام روز چهارشنبه بود که محمد اومد خونه امون تک و تنها بودم و همين باعث شد که بترسم با اينکه بهش اعتماد داشتم ولي هميشه از تنها بودن با پسرا وحشت داشتم محمد هم فکر کنم متوجه ترس من شد چون بدون اينکه لباس راحتي بخواد شروع کرد به ياد دادن اواخرش بوديم که رويا و علي هم اومدن

خونه نهارو خورديم و بعد از نهار دوباره شروع کرد به ياد دادن وقتي درس من تموم شد رويا توي اتاقش خواب بود علي هم رفته بود سر کار با محمد داشتيم ماهواره کانال ايران موزيک نگاه مي کرديم قرار بود عصرش مامان و خواهرش هم بيان خونه امون به خاطر همينم اون مي موند تا با اونا برگرده يه خورده که نگاه کرديم ديدم اگه من چيزي نگم اونم حرفي نمي زنه به خاطر همين شروع کردم به سوال کردن در باره داشنگاه و دختر پسراي دانشگاه و روابطشون کم کم حرفو کشيدم به دوست دخترش اول مسخره بازي در آورد و چيزي نگفت ولي بعدش گفت که اون دختر دوست دخترش به حساب نمي ياد و اونا يه اکيپ هستن که همه با هم ميرن بيرون منم ازش در مورد شادي پرسيدم مي خواستم ببينم حرفايي که شادي درموردش زده راسته يا نه گفت همه اش شايعه اس و اون اينکارو نکرده ازم پرسيد چرا اينقدر باهاش سر و سنگينم گفت خيلي دلش مي خواسته که با من رابطه اي دوستانه تر داشته باشه ولي من بهش اين اجازه رو ندادم گفت با تفاوت سني کمي که داريم خيلي راحت مي تونيم با هم درد و دل کنيم و از اين حرفا منم بهش گفتم از همه مردا و پسرا بدم مي ياد اون از بابام اون از بابا بزرگم اون از داداشم که به بيست نفر براي سرگرمي قول ازدواج داده اون از هادي( اون يکي پسر خاله ام) که يه روزي خواهرمو دوست داشت بعد يه مدت منو دوست داشته حالا با يکي ديگه ازدواج کرده چند تا مثال ديگه هم واسش زدم سرشو انداخته بود پايين و هيچي نمي گفت وقتي حرفاي من تموم شد گفت: هما خيلي دلم مي خواد يه حرفايي هست بهت بزنم تو مي توني يه روز بياي با من بريم بيرون؟ باورم نمي شد محمد پسر مغرور و کم حرف فاميل از من بخواد که با هم بريم بيرون

داشتم بال در مي آوردم ولي درستش نبود که زود قبول کنم بهش گفتم: خوب اگه حرفي داره همين جا بگو گفت نمي شه حرفام خيلي زياده گفتم خوب من اگه مامانم بفهمه اونوقت چي؟ گفت به کسي نمي گيم

گفتم تو هم به مامانت نمي گي گفت نه بابا مگه ديوونه ام گفتم خيلي خوب از چند وقت ديگه کلاس زبان من شروع مي شه من يه روز نمي رم کلاس زبان بجاش با تو مي يام خوشحال شد و گفت خيلي خب پس خبرت مي کنم خلاصه اونروز هم تموم شد همه اش به اين فکر مي کردم که چي مي خواد بهم بگه دو هفته اي گذشت ولي خبري از محمد نشد روز يکم تير بود من خونه مامان پريم ( مامان مامانم ) بودم اونم با مامان و بابا و خواهرش اونجا بود برادر بزرگم اسباب کشي داشت و من مي خواستم برم خونمون براي کمک محمد هم مي خواست بياد خونه ما براي همين قرار شد که با هم بريم وقتي از خونه اومديم بيرون گفت امروز آماده اي بريم بيرون گفتم آره با هم رفتيم يه کافي شاپي بود به نام کافي شاپ سفير نشستيم و اون گفت خيلي خب بفرماييد من در خدمتم گفتم من چي بگم تو مي خواستي با من حرف بزني خنديد و گفت آره شروع کرد به حرف زدن واسم گفت که چند ماهي که از دانشگاهشون گذشته يه دسته دختر که هشت تا بودن از گروه شش تايي محمد و دوستاش مي خوان که باهم برن رستوران مهمون دخترا اوناهم قبول مي کنن مي گفت توي اون قرار دوستاش همه يکي يه جفت انتخاب مي کنن ولي اون اصلاً به قول خودش با دختر جماعت کاري نداشته چند باري با هم مي رن و ميان تا اينکه دوستش به اسم مرصاد بهش مي گه يکي از دخترا مي خواد باهاش دوست بشه محمد قبول نمي کنه ولي اينقدر بهش اصرار مي کنن تا قبول مي کنه مي گفت سه ماهي مي شه

که با دختره دوسته ولي اصلاً دوسش نداره و ازش خوشش نمي ياد

بعد از اونم گفت که از سال سوم راهنمايي منو دوست داشته مي گفت به هيچکس جز من فکر نکرده و اگه قبل از اون من يه خورده روي خوش بهش نشون مي دادم هرگز سراغ کسي ديگه نمي رفته مي گفت که خيلي تنهاس و هيچکسي رو نداره که درکش کنه ازم خواست که هميشه مال اون باشم گفت که خيلي دوستم داره منم بهش گفتم که خيلي دوسش دارم بعد از اون رابطه اي با هم نداشتيم ولي هر از گاهي محمد مي يومد دم کلاس زبانم و با هم مي رفتيم يه خورده توي پارک حرف مي زديم

قرارمون اين بود که شش سال ديگه محمد بياد خواستگاري ولي حالا به خاطر اينکه من دختر خيلي خيلي متوقعي هستم و محمد هم پسر خيلي خيلي مغروريه قرار افتاده به ده سال ديگه تا محمد بتونه هر چي که من آرزومه واسم بخره اونم با پول خودش ازش خواستم به خودش فشار نياره و بي خيالم بشه ولي عصباني شد و گفت منو همه جوره مي خواد ديروز ازش پرسيدم اگه با کس ديگه اي ازدواج کنم چي کار مي کنه گفت تا آخر عمرش منتظرم مي مونه تا طلاق بگيرم و زنش بشم بهش گفتم در اونصورت من يه زن بيوه هستم و به دردش نمي خورم خيلي ناراحت شد و گفت به جز من کسي رو نمي خواد و همه جوره هم قبولم داره و عاشقمه حس مي کنم که خيلي خيلي دوسش دارم دلم مي خواد

هر جور شده بهش برسم تو رو خدا برامون دعا کنين آخه ما يه مشکل بزرگ هم داريم باباي محمد چون يکي از دوستاي صميمي بابامه از روزي که مامان بابام از هم جدا شدن با ما قطع رابطه کرده و نمي خواد سر به تنمون باشه هر چند که محمد گفته به خاطر من از خونواده اش هم مي گذره ولي من خيلي خيلي مي ترسم چون مامان منم به دليل

نفرتي که از باباي محمد داره اجازه ازدواجمون رو به همين راحتي نمي ده و از من خواسته مثل يه سرگرمي به اين قضيه نگاه کنم ازتون

ميخوام خيلي واسمون دعا کنين چون من بدون محمد هيچ هيچم و بدجوري بهش وابسته شدم اگه نذارن با هم باشين معلوم نيست که زنده بمونيم پس واسمون دعا کنين فقط همين

سخن آخر: هیچکس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.

+ پنجشنبه 1386/08/24 5:39 بعد از ظهر (NASTARAN) |


I♥Uداستان زندگی عزیز ترینم خواهر گلمI♥U

این داستان از ازیتای مهربونم که شاید خیلی از شما بشناسینش و حتی خیلی بیتفاوت از کنار وبش گذشته باشین هستش ازیتای عزیزم برمن منت گذاشتو داستان عاشق شدنشو برام نوشت منم اونو بدون کم و کاست و بااجازش توی وبم مینویسم خوشحالم اولین نفری هستم که این شروع بی پایان و میخونه و اشک میریزه

ازیتا جونم برات دعا میکنم از ته دل تا به یارت به چیزی که میخوای برسی{دوستت دارم}

سلام به همه دوستان گلم به همه خوبان وهمينطور بدان

به در خواست بهترين خواهر دنيام نسترن جونم ميخوام داستان يک

عشق بگم من دوست ندارم زندگي خودمو به کسي بگم و دلم نميخواد

بعد از خوندن داستان زندگي من براي من دل بسوزانيد دلم ميخواد

داستان من باشه يک درس عبرت براي همه شماها که ادم هستيد ونفس

ميکشيد نميگم جوانها چون ممکن ادم در هر سني عاشق وکور بشه

من ازيتا 23 سالم راستش زماني خيلي تنها بودم بهترين خواهرم خدا ازم

گرفته بود تنها خواهر برام نبود همدمم بود که بارفتنش خيلي نابودم کرد

روزها وشبها همش کارم گريه بود اونقدر تنها شده بودم که نگو با ديوارها

حرف ميزدم به خاطر مشکلات مالي هم که براي پدرم پيش امده بود

نتونستم ادامه تحصيل بدم برم دانشگاه فراري بودن پدرم نبودن خواهرم منو

کرده بود مثل ديوانه ها ساعتها انتظار ميکشيدم تا بتونم به طور مخفيانه

پدرم ببينم با مادرم ميانه خوبي ندارم چون دلش ميخواست من پسر بودم

ويک جوراي از من متنفره 1سال گذاشت تا پدرم دوباره به کارش برگشت

اولين چيزي که ازش خواستم يک کامپيوتر بود به خاطر هزينه هاي زياد

کلاس ها مجبور شدم خودم کار کردن باهاش رو ياد بگيرم

اهل رفاقت با پسرها نبودم چون توي مدرسه ديده بودم که وقتي ازش

سواستفاده جنسي ميکنن بعد چه راحت ولش ميکنن خوشگل هستم به

خاطر همين وقتي ميرفتم بيرون زياد بودن که شماره بهم دادن اما به هيچ

وجه قبول نکردم بعد با دنياي نت اشنا شده ام با چت اشنا نبودم وفقط به

چند سايت مدل لباس ميرفتم توي يکي از همين سايت با پرشين فور يو

اشنا شده ام بلد نبودم چت کنم فقط صفحه رو مياوردم ونگاه ميکردم

وحرفهاي که بين دخترها وپسرها ردوبدل ميشد ميديدم ديگه کار کردن با

اون سايت کم کم ياد گرفتم خودمم چت ميکردم اما بيشتر بادخترها واگر

با پسري چت ميکردم فقط دروغ ميگفتم واکثرا با دخترها چت ميکردم

راستش دخترها هم زياد راضي نميشدن باهام حرف بزنن هميشه دنبال

جنس مخالف بودن به خاطر همين اکثرا با اسم پسرها ميرفتم وتا ميتونستم

سربه سرشون ميزاشتم البته در مواقعي خيلي کمکشون ميکردم يک نفر

پيدا کرده بودم اما ازش بدم ميامد وفقط براي سرگرمي باهاش حرف ميزدم

اسمش جواد بود وفقط بهش ميگفتم داداشي نه اون به من علاقه داشت ونه

من به اون علاقه داشتم وفقط براي سرگرمي بود الان خدايش ازش متنفرم

چون ميامد ويک دختري رو وابسته به خودش ميکرد بعدم اذيتش ميکرد

وبعد ادعاي از اين بچه بسيجي هارو در مياورد البته با من اينجوري نبود

ميگفت در مورد تو احساس بدي ندارم وفکر نميکنم دختر بدي باشي

باهاش خيلي دعوا ميکردم ميگفتم نکن اينجوري پاشو ميخوري اما حرف

تو گوشش نمي رفت ميگفت خود دخترها بايد حواسشون روجمع کنن

امتحاناتش شروع شد ورفت وبا اين که ازش بدم ميامد اما به هر حال

هرشب با سربه سر گذاشتنش تنها نبودم يعني ما شده بوديم با چند نفر ديگه

يک گروه وهمگي در مورد مسايل مختلف حرف ميزديم 6 نفر بوديم

که 4 نفرشون به خاطر امتحانات رفتن ومن موندم مونا يکي ديگه از دوستام

که مونا هم دوست پسر پيدا کرده بود وبا اون سرگرم بود

دوشب گذشت حوصله ام خيلي سر ميرفت از ساعت 8 يا 9 شب ميامدم و

تا صبح تو نت بودم جواد کار کردن با گوگل يادم داده بود

توي گوگل زدم سايت هاي چت تا سايت هاي ديگرو هم ببينم 1يا2تا

بيشتر باز نکرده بودم که ازشون خوشم نيامد سخت بود ومن زياد باهاشون وارد

نبودم رفتم سايت چت کن اتاق اونجا زياد داره رفتم اتاق ابي

ديدم يک دختره تنها هستش ازش خوشم امد داشتم باهاش چت ميکردم گفت دانشجوي؟ گفتم

نه ديپلم نقشه کشي دارم يک دفعه پسري به نام امين 58 امد وبعد5 دقيقه گفت ميتوني بدون

کنکور هم وارد دانشگاه بشي خوشحال شده ام بهش سلام کردم وکمي از خودش

ورشته تحصيلي اش گفت

گفت دانشجو والان توي خوابگاه اما من اصلا بهش چيزي نگفتم چون نمي تونستم

بهش اعتماد کنم همينطور گذشت هر شب ميرفتم از ساعت 10 تا صبح

باهمديگه حرف ميزديم راستش گفت براي اينکه درس بخونه حتي بنايي هم کرده

سر همين موضوع بود که من ازش خوشم امد اما احتياط ميکردم وبهش اعتماد

نداشتم منو برد توي يک سايت چت ديگه اونجا ميگفت بهتره ادرس ايميلشو بهم داد

وگفت بهم ايميل بزن خدايش من قبلا يک ايدي داشتم وپاک شده بودواصلا طريقه

ايميل کردن يادم رفته بود اولين دعوا ما شب بعد از اشنايمون بود وشروع کرد

به چيز گفتن که تو از قصد به من ايميل نميدي باورش نميشد که بلد نيستم

بهش توضيح دادم بخدا نمي تونم برات ايميل کنم رفتم کافي نت والکي به هواي

کارت نت خريدن به مرده کافي نت گفتم چرا ايميل من کار نميکنه اون همينجور که

داشت ايميل خودشو باز ميکردبهش نگاه ميکردم من به خاطر هوش زيادي که توي ياد گيري دارم

سريع ياد گرفتم امدم خانه وبهش ايميل زدم خودش يک ايدي برام درست کرده بود

فهميدم دوست دختر قبلا زياد داشته اما به روي خودم نياوردم با خودم ميگفتم گذشته

گذشته بهش گفتم قبلا هر چي بودي برام مهم نيست اينده برام مهم که بهم حقيقتو بگي

توي اون چت روم خيلي معروف شده بوديم اونجا منو به اسم مينا ميشناختن

وهمه از عشق من وامين ميگفتن بهم تلفن داد اولش قبول نکردم اما بعد وقتي

فهميدم توي خوابگاه وشماره تلفن من نمي افته قبول کردم

بهش زنگ زدم دفعه اولي بود که ميخواستم با يک پسر حرف بزنم از طرفي

دست وپام داشت ميلرزيد اما از طرفي ديگه وقتي صداشو شنيدم خيلي خوشحال

بودم خيلي جدي بود اما من خيلي باهاش راحت بود با اينکه دفعه اولم بود با

يک جنس مخالف حرف ميزدم اما نمي دونم چرا اينقدر با اون راحت بودم

بادوست دختر قبليش دوست شده ام ميخواستم

ببينم چه جور ادمي نميدونيد از اون براي من يک غول بي شاخ دم ساخت

از دختره بدم امد اون حق نداشت اينطور در مورد ظاهر کسي حرف بزنه

دوستاي ديگه امين هم همش نصيحتم ميکردن دست از اون بکش اون پسر

خوبي نيست حرفهاي ديگران برام اهميت نداشت بهش زنگ ميزدم روزي

يک ساعت 2ساعت3ساعت تا 4ساعت در روزم ماباهم حرف ميزديم

خيلي دوستش داشتم توي تهران درس ميخوند اما اصليت اون شمالي بود

خانه اشونم براي يکي از دهاتاي اونجا بود باهاش خيلي ديگه راحت بودم

حتي تا 3ماه نمي دونست من کجايي هستم ميگفت بيا همديگرو ببينيم ومن هر

بار مخالفت ميکردم از اين که کسي منو با اون ببينه ميترسيدم

کمي از زندگيش گفت وقتي ميگفت ازيتا من براي يکي از دهات ها هستم

تو ناراحت نيستي بهش خنديدم وگفتم نه تو برام مهم هستي نه چيزه ديگه

گفت نمي دوني يک دغدغه بزرگ فکري از سرم رفت نمي دونستم چه جوري

بهت بگم

خوشحال بودم که اون داشتم زياد باهم دعوا ميکرديم بيشتر دوستانمون

باعث اين دعواها ميشدن اونها منو پر ميکردن که اره اون فلان نمي دونم چيزاي

ديگه توي خوابگاه هم دوستان اون پرش ميکردن

اما بازم دعواهامون خيلي ديگه طول ميکشيد 1يا 2 روز بود بعد دوباره اشتي

بدون اينکه اتفاقي افتاده باشه بعد از مدتي گفت ميخوام برم به خانواده ام سر بزنم

وقتي داشت ميرفت از پشت تلفن فقط گريه ميکردم واشک ميريختم فهميدم بدجوري

بهش وابسته شده ام رفت 10 روز نبود فقط گريه ميکردم که برگرده بعد 8روز زنگ

زد صداش برام مثل يک اميد بزرگ بود اونقدر خوشحال بودم که ميخواستم جيغ بزنم

برگشت دوباره همينجور باهم بوديم همديگرو خيلي دوست داشتيم مثل گذشته دعوا

زياد ميکرديم اما بازم خيلي همديگرو دوست داشتيم همه ميگفتن اخه اين چه عاشقي

که شما همديگرو نديده اما اينقدر همديگرو دوست داريد

بعد 9 ماه تصميم گرفتم بياد وهمديگرم ببينيم من که قيافه اون برام مهم نبود اما خوب

قيافه من براي امين خيلي مهم بود

امد پيشم هنوز يادم نميره از اينکه بهش گفته بودم بيا پشيمون شده بودم خيلي ميترسيدم

 

اما امد واي وقتي ديدمش حتي نمي تونستم حرف بزنم کلا هم با عکسش فرق

داشت هم صداش فرق داشت تن صداش از پشت تلفن خيلي خشن بود اما رودرو خيلي

مهربان حرف ميزد روم نميشد نگاش کنم باورتون نميشه اما واقعا من دفعه اول

که ديدمش وقتي رفت اصلا قيافه اش يادم نميامد

گفت خيلي خوشگل هستي فقط کمي تپلي بهش گفتم قصدم اين که لاغر بشم والان هم

دارم همين کارو ميکنم وتا حدودي هم فعلا موفق بودم

دوباره 2هفته بعدش امد در عرض 2ماه 4بار امد پيشم

قشنگ يادمه اول هاي ماه بهمن بود زنگ زدم بهش نبود رفته بود بيرون

موبايل نداشت ومن فقط تلفن خوابگاه اشو داشتم چند بار زنگ زدم تا امد

وقتي گفتم سلام گفت مهمون داريم وقطع کرد اما من دلم طاقت نياورد

دلم ميخواست باهاش حرف بزنم دوباره زنگ زدم شروع کرد به بد وبيراه گفتن

جلوي دوستاش وبعد تلفن در اورد قطع کرد

فرداش زنگ زدم گفت ميخوام يک موضوعي رو بهت بگم گفتم چي گفت ديگه

بهم زنگ نزن وبيا رابطه امون قطع کنيم اين بار گفتنش با همه موقع ها فرق داشت

دنيا داشت دور سرم ميچرخيد داشتم ديوانه ميشدم بهش ميگفتم اخه به چه دليل

هيچي نميگفت واين بيشتر عذابم ميداد التماسش کردم زار ميزدم پيشش اما فايده

نداشت ميگفت نه نه نه

دو روز بهش زنگ نزدم بعد دو روز ديگه طاقت نياوردم زنگ

زدم بهش اونم دلش براي من تنگ شده بود اما دلش نميخواست ابراز کنه

التماسش کردم گفتم امين نکن اين کارو باهام من بدجوري بهت وابسته شده ام

گفت بازم نه التماسش کردم فقط روزي 1 دقيقه بهش زنگ بزنم وفقط صداشو بشنوم

خيلي التماسش کردم تا قبول کرد وقتي زنگ ميزدم از زنگ زدنم پشيمون ميشدم

اما بازم زنگ ميزدم ارزششو داشت حاظر بودم تمام بدوبيراه گفتن اشو تحمل کنم

دو سه روز گذشت گفت ازيتا با يکي ديگه دوست شده ام باورنکرده ام

گفتم نه اون از قصد ميگه من ازش متنفر بشم وقتي زنگ ميزدم ميديدم پشت

خطي ميخوره ميگفت اي ديدي دوست دخترم زنگ زده خداحافظ بازم

من احمق باورم نميشد فکر ميکردم دوست دختراي دوستاشن

بعد چند روز يک روز که زنگ زدم نبود رفيقش گفت ميدوني امين با يکي

ديگه دوست شده داشتم ديوانه ميشدم اخه چرا بايد اينقدر عذاب ميکشيدم

خيلي بد شده بود ديگه براش اهميت نداشتم اما بازم دوستش داشتم

گفت ميخوام 1ماه برم خانه امون فهميدم با دختره تمام کرده بود دليلشو

نميگفت خيلي مغرور بود اصلا چيزي رو نميگفت قرار شد ديگه هيچ

وقت بهش زنگ نزنم و واقعا تمام کنيم 23 اسفند رفت عيد خيلي زود امد

اما براي همه جشن وشادي اورد براي من فقط عذاب فقطکارم شبانه روزاين بود

که توي يک جاي خلوت فقط گريه بکنم ازش هيچ خبري نداشتم 2فرودين

توي وبلاگم براش بهترين جشن تولد گرفتم خودمم 13 فروردين به دنيا امدم

گفتم حتما به خاطر تولدم بهم زنگ ميزنه وتبريک ميگه

نه از صبح تا شب همش انتظار کشيدم

روز تولدم شده بود برام عذاب ارزوي فقط مرگ

ميکردم يک بارم خواستم خودکشي کنم اما نذاشتن

هجدهم فروردين بود که زنگ زد وگفت معذرت اتفاقي برام پيش امده بود وبه

خاطر همين نتونستم 13 بهت زنگ بزنم گفت من پس فردا ميام

بيستم زنگ نزد خودم 21 بهش زنگ زدم گفتم چرا زنگ نزدي که بگي امدم گفت

تو خودت که ميدونستي من 20 ميام نميدونيد دلم خيلي براش تنگ شده بود

بهش ادرس وبلاگ دادم ورفت تولدشو ديد براش گرفته بودم

وقتي ديد امد بهم زنگ زد وخيلي تشکر کرد شده بود مثل امين قبل انگار

خدا دنيارو بهم داده بود اما اين خوشي فقط 24 ساعت بود بعد 24 ساعت

گفت يادته چي بهت گفتم التماسش کردم اخه چرا امين باورم نميشد ادمي که

اينقدر سنگدل بود شروع کرد به گريه کردن گفت اخه چرا اينقدر عذابم ميدي

اخه من پول از کجا بيارم که بتونم زن بگيرم ميگفت اون روزي که نبودم

رفته بودم دنبال خانه با اين اجاره ها اخه من کي ميتونم زن بگيرم

حرفهاش داشت ديوانه ام ميکرد اخه چرا به خاطر اين همه عشق وعلاقه

بايد از بين ميرفت اونم به خاطر پول بهش گفتم کار ميکنيم چيزي

ازت نميخوام بازم گفت نه

ميگفت يکمي منطقي باش من نمي تونم زن بگيرم

ميگفت خوشگلي دختره خوبي هم که هستي حتما تو زندگي موفق ميشي

اما من اينو نمي خواستم

مثل ديوانه ها شده بودم بهش التماس کردم فقط دوستم باش عشقم نباش بهش گفتم

بخدا بدون تو نمي تونم زندگي کنم قبول کرد

اما خيلي طول نکشيد گفت ميخوام خوابگاه امو عوض کنم تلفن اشو نمي خوام

بهت بدم بهش نگفتم چرا قبول کردم گفت خودم بهت زنگ ميزنم

رفت خوابگاه جديد همش انتظار انتظار 2روز 3 روز تا 1هفته به هفته زنگ ميزد

اينم هنوز سلام نکرده ميگفت کارتم تمام شده خداحافظ خيلي برام عذاب اور بود

سه ماه همينجور بود داشتم ديوانه ميشدم مثل رواني ها بودم فقط چيزي که ارامم ميکرد

گريه بود ساعتها گريه ميکردم اما تو وبلاگم فقط از عشقم ميگفتم دلم نميخواست

ناراحتش کنم بعد 3ماه بهش گفتم خسته شده ام بيا کارو يکباره تمام کنيم باورتون

نميشه چند روز انتظار بکشيد تا بتوني 3 يا 4 دقيقه با کسي که همه عمرت حرف

بزني واقعا عذاب اوربود تلفن خوابگاه اشو بهم داد گفت باشه بهم زنگ بزن

تا تنها بود خوب بود زنگ ميزدم ميگفتيم ميخنديديم اما وقتي رفيقاش اومدن

دوباره شد مثل قبل بهش گفتم تو که از اول ميدونستي وضعيت ات اينجوري

چرا منو وابسته به خودت کردي هيچي نگفت

بهش زنگ ميزدم اما فقط 8ونيم شب به بعد تا 9ونيم يعني قبل وبعد از اون

حق نداشتم زنگ بزنم وقتي هم زنگ ميزدم فقط دلمو ميشکست اما بازم به اون

رازي بودم

حالا که ديگه براي هميشه باهم تمام کرديم اون رفت دنبال زندگيش باورتون

نميشه واقعا برات عذاب اوره که براش دعا کني که زن خوبي بگيري

واقعا عذاب اور بود که عشقت بگه دنبال يک دختر خوب پولدار ميگردم

که نيازهامو براورده بکنه ومن فقط سکوت بود که ميکردم وفقط الکي براش

ارزوي موفقعيت ميکردم واقعا عذاب اوره که ببيني توي چت روم واصلا به تو

سلام نميکنه اما در عوض ساعتها ميشينه اونجا وبا دختراي ديگه چت ميکنه

 

ومن فقط نظاره گر اسمش هستم وبازم اين باراني شدن چشمانم که به دادم ميرسه

 

 

فحش هاشو توهين کردنش جلوي دوستاشو اين که تهديدت بکنه بگه به خواهرت

 

 

يا بابات ميگمو وخيلي خيلي چيزهاي ديگه رو تحمل کردم

 

 

اما بازم هنوز که هنوزه ديوانه وار دوستش دارم هنوز منتظرشم

 

 

با اين که اصلا 1 درصد هم اميد ندارم

 

 

خودش ميگفت از اين که اينقدر اذيتت ميکنم عذاب وجدان دارم اما بخدا

 

 

هنوز که هنوزه حاظرم بازم سرم داد بکشه خردم بکنه اما بازم پيشم ميموند

نميدونيد چقدر سخته که ديگه صداي عشقتو نشنوي

وساعتها انتظار بکشي براي هيچي برام خيلي سخته که وقتي بهم ميگفت

ازيتا بخدا دوست دارم اما پول ندارم وبايد ولت کنم خيلي سخته برام بشينم

وساعتها با عکسش وبا صداي که ضبط کردم حرف بزنم وبعد که صداش

ميکنم اصلا جوابي نميشنوم پيش خودم فکر ميکنم که ايا واقعا من عاقلم يا

ديوانه شده ام همش با خودم حرف ميزنم ساعتها ميرم تو فکر

اما بازم توي وبلاگم از عشقم ميگم از دوست داشتنم ميگم دلم نميخواد اگر زماني به

وبلاگم امد غم نامه بخونه دلم ميخواد وقتي امد فقط شادش کنم

هر کسي مياد به وبلاگم ميگه خوش به حالت

حتي يک نفر ميگفت حسوديم ميشه هيچ کس از دلم خبر نداره من 23 سالم اما

ارزوي مرگ دارم من يک خواهشي از همه شما دارم منظورم فقط به پسرها

نيست به دخترها هم هست شما که نمي تونيد تا اخر محکم سر عشقتون بمونيد

از همون ابتدا اون سلام نکنيد بخدا وقتي يک نفر عاشق خودتون ميکنيد

بدجوري اون وابسته به خودتون ميکنيد يکم محبت بزاريد توي قلبتون

امين ميگه ازدواج کن وخوشبخت ميشي من حرفم با عاشق هاهستش واقعا ميتونيد

دستتونو بزاريد تو دست يکي ديگه باهاش بگيد وبخنديد بخدا من که نمي تونم

اگر بهم بگن الان به جاي ازدواج برو بمير بيشتر خوشحال ميشم

خواهش ميکنم برام دعا کنيد که بتونم تحمل کنم

شب ها تا صبح فقط کابوس ميبينم واصلا خوابم نميبره نميدونم چه کار کنم

فقط ميگم که اين کارو هيچ وقت با يک عاشق نکنيد

جدايي يعني مرگ عاشق

 

 ساعت : 14:55 در تاريخ : يکشنبه يازدهم شهريور 1386 نوشته شده توسط : ازيتا 

سخن آخر:حرف اخرو با آه دل و بغض گلو براتون مینویسم

این داستا ن  جز حقیقت رنگ دیگه ای نداشت نه اینکه برای ازیتا جون خواهر عزیزم فقط اتفاق افتاده باشه نه

من هم درست زندگی مشابهه اون دارم  ولی باکمی تفاوت  شاید روزی خودمنم سرگذشتمو نوشتم شاید جرعتشو پیدا کردم {تو رو خدا برای همهی ازیتا ها و امثالشون دعا کنین یک بار از ته دل دعا کنین برای تمام دلای سوخته دعا کنین تا شاید ....}

+ دوشنبه 1386/08/14 6:29 بعد از ظهر (NASTARAN) |


I♥Uزندگی تولدت مبارکI♥U

((زندگی تولدت مبارک))

   

     دکتر با آن موهاي جوگندمي يکريز حرف مي‌زد، سرش را هم بلند نمي‌کرد که آدم توي چشم هايش نگاه کند، انگشتهايش را توي هم حلقه کرده بود و هرازگاهي آنها را از هم باز و بسته مي‌کرد.روي ميز چند برگ کاغذ بلاتکليف، قلمداني با دو خودنويس طلايي و گل رزي خشک شده قرار داشت، ديوار مطب با آن رنگ سفيدش آدم را کلافه مي‌کرد، گلدان شمعداني با آن برگهاي دوست داشتني‌اش هم حسي در زن ايجاد نمي‌کرد، دکتر حرف مي‌زد و سعي مي‌کرد به او روحيه دهد اما همان جمله اول کافي بود تا زن را زير و رو کند.

 

 

    - خانم معيني! شما حق داريد در مورد بيماري‌تان بيشتر بدانيد، سرطان‌ معده‌ در واقع رشد بدون‌ کنترل‌ سلول‌های‌ بدخیم‌ در معده است و افراد بالای‌ 04 سال‌ را بيشتر مبتلا می‌کند، مردان‌ 2 برابر زنان‌ دچار اين بيماري مي‌شوند، متأسفانه‌ بیشتر افرادي که به اين عارضه دچار مي‌شوند تا مراحل‌ پیشرفته‌ بیماری‌ از او بي‌خبرند چون علامتی ندارد.

    پونه هر بار که دکتر نام سرطان را مي‌برد، حس مي‌کرد پاهايش سست مي‌شود و هر آن احتمال دارد بيهوش شود اما سعي مي‌کرد مسلط نشان دهد، همين امر باعث مي‌شد که دکتر باز توضيحاتش را کامل تر کند.

-          شما خيلي دير مراجعه کرديد.

-           

    دکتر حرفش را قورت داد، پونه هيچ نمي‌گفت و تنها به دکتر نگاه مي‌کرد، ياد عمويش افتاد که دوسال قبل سرطان معده داشت و يکباره آنچنان لاغر شد که استخوانهاي شقيقه‌اش را مي‌شد به راحتي حس کرد، دو ماه بعد هم فوت کرد، انگار کسي توي دلش چنگ مي‌زد، روي ديوار در قاب عکس تصوير چند برگ چنار زرد شده را مي‌ديد که با خط خوش کنارش نوشته شده بود «ميرن آدما، از اونا فقط خاطره هاشون به جا مي‌مونه!» احساس بدي پيدا کرد، به نظرش کار دکتر براي نصب اين تابلو توي مطبش احمقانه مي‌آمد.

 

    دهانش خشک شده بود و حس مي‌کرد که دستهايش دارد مي‌لرزد، هيچ‌وقت مرگ را تا اين حد به خودش نزديک حس نکرده بود، به‌جز پارسال که توي جاده چالوس لاستيک ماشينشان ترکيد و سهيل با هزار دردسر ماشين را به کوه کوبيد و تنها او و سهيلا کمي‌زخمي‌شدند، اما حالا نفس‌هاي مرگ را پشت گوشش حس مي‌کند، دکتر با بي‌رحمي ‌هر چه تمامتر موضوع را به او گفته بود، البته خودش هم کله‌شقي کرد و صدبار به دکتر که مِن و مِن مي‌کرد گفته بود:

    - آقاي دکتر! من که بچه نيستم! سي و دو سالمه، هر چي هست بهم بگين!

    حالا انگار تمام جراتش را از دست داده بود، هميشه به همه مي‌گفت «مرگ حقه! آدم نبايد بترسه، بالاخره اين شتري است كه روزي در خونه ما هم مي‌خوابه! » اما الان از اين شتر وحشت کرده بود، تصور اينکه بميرد.... نمي‌توانست بيشتر از اين توي مطب بماند.

    - خانم معيني شما حالتون خوبه؟

    اين را دکتر پرسيد، با لحني که گويا پيش از اين از دهها بيمار ديگر پرسيده بود، پونه در همان حس و حال انگار نمي‌توانست زبان تيزش را نگه دارد، با لحن کنايه‌آميزي گفت:

-          از اين بهتر نمي‌شم آقاي دکتر!

-           

    دکتر مثل کسي که احساس گناه کند خودش را جمع و جور کرد و ساکت به صندلي‌اش تکيه داد.

    - آقاي دکتر! شما که همه چيز را صادقانه گفتيد، مي‌شه بگين تا چند وقت ديگه زنده هستم؟!

    دکتر از جسارت زن خوشش آمد، به خاطرش آورد که مردها و زنهاي بسياري روي همين صندلي که پونه نشسته بود وقتي خبر بيماري‌شان را از او شنيده بودند از حال مي‌رفتند و خانم منشي با بي‌حوصلگي برايشان آب قند درست مي‌کرد.اما پونه محکم نشسته بود روي صندلي و از او مي‌پرسيد تا چند وقت ديگر زنده است. خيلي دقيق نمي‌شه گفت، اما... اما چطور بگم. شايد دو ماه، شايد هم سه ماه...

 

    پونه کپي نتايج آزمايشش را از او گرفت و توي کيف سياه و کوچکش گذاشت، از جايش بلند شد و از دکتر تشکر کرد، قبل از اينکه قدمي‌بردارد، از دکتر پرسيد:

    - يعني بايد برم حلوا درست کنم هيچ درماني نداره؟

    دكتر هيچ‌وقت توي دوران طبابتش با بيماري از اين جنس برخورد نکرده بود. از مطب که بيرون آمد توي سالن انتظار نشست، ليوان پلاستيکي کوچکي که هميشه توي کيفش داشت را درآورد و پارچ آب يخ روي ميز کمي‌آب خورد، دستش را توي کيفش چرخاند تا شکلاتي گير بياورد و بگذارد توي دهانش. يادش آمد موقع امتحان رانندگي که دلشوره داشت وقتي از توي جيب مانتويش شکلات درآورده و خورده بود، افسر پليس با خنده گفته بود:

-          خانم! مگه نمي‌دونين دوپينگ ممنوعه!

-           

    از مطب بيرون زد، باد سرد زمستاني توي کوچه جولان مي‌داد، پونه ياد تمام زمستان‌هايي افتاد که از سرگذرانده بود، روزهاي نامزدي‌اش در زمستان که با سهيل روي برف‌هاي سفيد قدم مي‌زدند، حس مي‌کرد به شدت زمستان را دوست دارد.

       

    سهيل داشت با پرونده نارنجي کلنجار مي‌رفت، هميشه مي‌گفت پرونده‌ نارنجي يعني دردسر! يعني کارهايي که توي شرکت زورمان نمي‌رسد انجام دهيم و بايد بياوريم توي خانه! هود روشن بود اما بوي تند سير در فضاي خانه پيچيده بود، سهيلا توي اتاقش داشت با کامپيوترش بازي مي‌کرد.

    پونه! عزيزم صد بار گفتم که نذار سهيلا اين همه پاي بازيهاي کامپيوتري بشينه، واسش بده، خوبه ديروز خودت گفتي که چشماش ضعيف شده. چيکارش کنم؟ تا از مدرسه مي‌آد يه راست ميره سراغ کامپيوترش، تازه اين روزا بازي‌هاي کامپيوتري مثل نقل و نبات ريخته تو بازار، عصري تو سوپرمارکت هم ديدم دارن سي‌دي‌اش رو مي‌فروشن!

 

    سهيل انگار که چيزي يادش افتاده باشد سرش را از لاي پوشه نارنجي بيرون آورد و گفت:

    - راستي رفتي پيش دکتر؟ نتيجه آزمايشت چي شد؟

    پونه پشت به او ايستاده بود، داشت سيب زميني‌هاي توي ماهيتابه را زير و رو مي‌کرد و از يکساعت پيش که سهيل آمده بود دوست نداشت چشمش توي چشم او بيفتد، مطمئن بود که سهيل مي‌فهمد او دارد چيزي را پنه